خرید بک لینک
از راههای رفته که حرف می زنم هنوز خشم هست. وقتی صدای خودم را می شنوم آن خشم مخفی سر باز می کند. پیدایش می شود و روبرویم می نشیند. پاهایش را می اندازد روی هم و چشم در چشم من با صدای بلند تخمه می شکند. انگار که بخواهد لجم را در بیاورد یا وادارم کند به فریاد زدن. می شناسمش. خوب به چشمهای قرمزش نگاه می کنم و می بینمش. اگر نمی توانم با او بجنگم می توانم خوب نگاهش کنم. می توانم تمام جزئیاتش را به خاطرم بسپارم و بالاخره بعد از این همه مدت بپذیرم که من خشمگینم. این واگویه های تلگرامی خیلی وقتها برای من چیزهایی را روشن می کند که در گوشه های ذهنم مخفی شده اند. یکیش همین خشم. تا قبل از اینکه لو برود و لباس مرتب مهمانی را از تنش در بیاورد و لخت و شلخته جلوی رویم بنشیند فکر می کردم یک تکه از من است. حالا می بینم که نیست. مهمانی ناخوانده است که لابد باید دست به دامان مشاور شوم که از اتاقم و زندگیم و روزهایم بیرونش کنم. سعی می کنم به خودم یادآوری کنم که خشمم کمکی به امروزهای من نمی کند. هر چه که ب

برچسب: نویسنده: پرهام طباطبایی تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 13:03

رفتم روغن کنجد ارگانیک بخرم. غول عظیم الجثه ای با یک سری قیف و لوله پشت سر دختر جوان بود که دانه های کوچک کنجد را تحویل می گرفت و روغن کدر زرد رنگی را بیرون می داد. کارت که کشیدم دخترک روغن را گذاشت توی کیسه و گفت: «ایشالا به شادی استفاده کنین...» وقت خریدن لباس این را زیاد شنیده بودم اما اولین بار بود که کسی برای روغن از این جمله استفاده می کرد. اول حرفش به نظرم بی ربط آمد اما بعد که فکر کردم  لبخند بزرگی روی لبم نشست. حتی روغن را هم می شود به شادی استفاده کرد... تصویری از خانه ای شلوغ  جلوی چشمم آمد و دوستانی که بلند حرف می زنند و می خندند و غذاهای خوشرنگ روی میز ... با دیوار ارغوانی ام کنار گلدانهای دیوانه پتوس و کوههای برفی تهران از آن گوشه باریک پشت پنجره...

برچسب: نویسنده: پرهام طباطبایی تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 13:03

گاهی چیزهای ساده و کوچکی غمگینم می کند. دو سه روزی به جمله هایی که شنیده ام فکر می کنم. به اینکه زندگیم از بیرون چگونه به نظر می رسد. به همه حرفهایی فکر می کنم که بعد از جداییم شنیدم... همان جمله آزاردهنده ی: « ما فکرش رو می کردیم...» به نظرم گفتنش دیگر اوج بی هنری است. اگر به وقتش آدم حرفش را زد، زد اما اینکه صبر کند همه چیز که بر باد رفت تازه زمزمه ی « من از اولش می دونستم» راه بیندازد دیگر خیلی نامردی است... خیلی وقتها هم این آدمها دوست هستند. دوستهایی که نمی شود ازشان صرفنظر کرد... ولی دلگیر شدن ربطی به صمیمیت ندارد. آدمی که حرکت دارد و کاری انجام می دهد در معرض قضاوت هم هست. می شود نشست و هیچ کاری نکرد و هزارها دیکته بی غلط نانوشته داشت. اما آخرش از این نشستن چه چیزی نصیب آدم می شود؟ غیر از این است که پنج سال، ده سال بعد حسرت بخورد که جوانی نکرده یا از آن بدتر اصلا زندگی نکرده ... بعد همین روز مبادا زده های عزیزم، حالا هم کلی نسخه دارند که برایم بپیچند... دلم می خواهد

برچسب: نویسنده: پرهام طباطبایی تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 13:03

دستهایم را هنوز از دور گردنت باز نکرده ام که مى بینم راننده ماشین کنارى سرش را به تاسف تکان مى دهد و نچ نچ کنان از کنار ماشینمان عبور مى کند. از کى تا به حال محبت سزاوار سرزنش شد؟ آنقدر در این جامعه به هزار اجبار گردن داده ایم که دوست داشتن و خواستن شده فرع. چیزى براى گوشه اتاق خواب آن هم با چراغ خاموش و عجولانه که مبادا کسى بفهمد که ما همدیگر را دوست داریم. من عشقم را به کوچه هاى همین شهر دیوانه مى برم. ده نفر اگر سربرگردانند و طاقت دیدن یک نوازش را نداشته باشند مهم نیست، صدها نفر که در ترافیک هر روزه شهر به سمت جنون قدم برمى دارند لبخند خواهند زد... مى دانم. * یک بار هم در فروشگاه شهروند زیر لب آواز مى خواندم که کسى چنان نگاهى به من انداخت که انگار برهنه دارم راه مى روم و سرزنشى آنچنان عمیق در نگاهش بود که باید ساکتم مى کرد. به جایش اما صدایم را یک هوا بلندتر کردم و زل زدم به چشمهایش. آواز بد نیست آن نگاه بد بود. شهر، شهر من هم هست. * یک وقتى، شاید صد سال بعد نوادگانمان به روزهاى ما با تاسف نگاه خواهند کرد. به زندگى لجوجانه مان در شهرى که آواز ممنوع است، عشق ممنوع و خود زندگى ممنوع

برچسب: نویسنده: پرهام طباطبایی تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 13:03

1- در شبهایی مثل یلداست که آدم دلش خانواده شلوغ می خواهد. آدمهای زیاد و خندان و همخون که خانه را شلوغ کنند و نگاه کردن به آنها خوشایند باشد. مهاجرت ریشه خانواده مرا خشکانده. این همه سال تنهایی و زندگی در یک خانواده خلوت آن حسرت را هنوز نگه داشته. هنوز وقتی به خانواده های شلوغ در پارک و میهمانی نگاه می کنم دلم می خواهد من هم این را داشته باشم. داشته ام. در کودکی. وقتی مادربزرگ زنده بود و خاله ها جوان و ما آنقدر می خندیدم که اشک از چشمهایمان جاری می شد. اما این دور هم جمع شدنها آنقدر اندک بود و دیر به دیر که گرما به قلب من نمی رسید یا اگر می رسید آنجا نمی ماند. حالا اما همان هم دیگر نیست. بچه ها بزرگ شده اند و خانواده های خلوت خودشان را تشکیل داده اند و بزرگترها پیر و بی حوصله اند. مادربزرگ نیست. خانه اش نیست. هیچ چیز مثل قدیمها نمانده است و من می بینم که دسته بزرگی از کرمهای شب تاب گم شده اند و شب یلدا، هنوز به همان تاریکی مانده است. دلم، که نباید بگیرد می گیرد. آدمیزاد نباید به نداشته هایش فکر کند. نداشته ها می توانند ته

برچسب: نویسنده: پرهام طباطبایی تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 13:03

از خرید برگشتم و دسته کرفس تازه را مثل پرچم پیروزی در دستهایم نگه داشتم. پرچمم بوی خوبی می داد و من چرخ را دنبال خودم می کشیدم. چرخ خریدم پر از رنگ بود. از نارنجی کدو حلوایی و زرد و خاکستری سیب زمینی و پیازها و قرمزی گوجه فرنگی و سبز پررنگ خیارهای بوته ای و ... فاتحانه چرخ خریدم را به خانه رساندم و پرچم را روی قله ی پرشکوه کانتر آشپزخانه گذاشتم. وسط میهمانی رنگها به این زنی فکر کردم که از پشت پوست قدیمی خودش را بیرون کشیده. زنی که از سادگیهای خوشمزه ی زندگی لذت می برد. زنی که بوی برنج مستش می کند و دنبال دستور سوپ کدو حلوایی اینترنت را زیر و رو می کند و سر آخر نسخه من درآوردی درست می کند که شیرینتر از آنی است که باید باشد اما بهش مزه می دهد. زنی که دلش می خواهد سبزی محلی بخرد. غذاهای تازه درست کند و در خانه اش آنقدر گلدان داشته باشد که جایی برای اندوه نماند. راستش تصمیم گرفته ام هر روز حتما یک کار معنی دار برای زندگیم انجام بدهم. چند وقت پیش نگاه کردم و دیدم که تنها کار معنی داری که این روزها انجام می

برچسب: نویسنده: پرهام طباطبایی تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 13:03

مریم یک عکس بی هوا از من گرفته که حواسم جای دیگری است. 

 

پ.ن. اگر قرار باشد صد روز پشت سر هم بنویسم باید بپذیریم که بعضی روزها فقط یک جمله باشد.

برچسب: نویسنده: پرهام طباطبایی تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 13:03

صبح رفته بودم سراغ شالهایم و نمی توانستم انتخاب کنم. دلم شال خاکستری نقره ای می خواست که نداشتم. حالم خوب بود. از آن روزهای ملو که هنوز از باران دیروز مست بودم و هوا آنقدر خوب بود که می خواستم همه شهرم را در آغوشم پنهان کنم. بعد متوجه شدم که چه کمتر سراغ رنگهای پررنگ می روم. انگار دیگر دلم قرمزها و بنفشهای پررنگ و سبزهای تیره را نمی خواهد. درست مثل گوشواره های بزرگ بدلی که حالا دیگر از سر عادت به دیوار چسبیده اند و گاهی می بینم روزها و روزها پشت سر هم همان گوشواره های کوچک دوست داشتنی را به گوشم دارم. همانها که آنقدر کوچک هستند که لابلای موهای فرفری گم می شوند و به چشم نمی آیند. صبح به جای نوشتن یادداشتم شیرجه زده بودم در نوستالژی عکسهای قدیمی و همین که بدون زخم و جراحت خاصی بیرون آمده بودم جای شکر داشت. به شیدای خوشحال و غمگین در سالهای مختلف زندگی اش نگاه کرده بودم. به راهی طولانی که طی کرده بودم به اینکه یک دایره کامل از شادی تا اندوه بر من گذشته بود تا باز برگردم به همان که بودم. روبروی آینه ایستادم. می دانستم دل

برچسب: نویسنده: پرهام طباطبایی تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 13:03

کتاب «جز از کل» را تمام کردم. آنقدر خواندنش خوب بود که نمی خواستم تمام شود. بعد از «آدمکش کور» از هیچ کتابی اینقدر لذت نبرده بودم. نمی شد هم هی هر روز آمد و نوشت که ده صفحه یا بیست صفحه از این کتاب را خواندم. یادداشتها بود و بازدید پروژه و سرک کشیدن به کارگاه و دیگر خدا می داند روز چندم هستم. نهضت هر چند ادامه دارد اما تا این بار سنگین روزمرگی که به دست و بال من پیچیده کمی سبک شود و معنی راهش را در زندگیم پیدا کند طول می کشد حتما. وسط این همه باید وقت نوشتن پیدا کنم. شرمنده که نگرانتان کردم. ملالی نیست جز این هوای خاکستری که حالا کمی بهتر شده و بی وقتی و ترافیک و راههای طولانی... می شود گفت تقریبا ملالی نیست.

برچسب: نویسنده: پرهام طباطبایی تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 13:03

ساعت هنوز 4 نشده و من بیدار به آن همه کاری که دارم فکر می کنم. سر آخر قید باقیمانده خوابم را می زنم و از جایم بلند می شوم. معده ی آزرده ام تحمل غذای چرب کارگاه را ندارد. می خواهم مرغ ساده بپزم و با ماست بخورم اما زن کولی دیوانه باز پیدایش می شود و قبل از اینکه مرا ببیند دارد لپه ها را خوب نگاه می کند که سنگی لابلایشان نباشد. برای آشی که شاید دو روز بعد بخواهد بپزد نخود و لوبیا خیس می کند و در یک چشم به هم زدن برای صبحانه مان عدسی بار می گذارد. می گذارم کارش را انجام بدهد. وقتی که دارم تکه های یخ را از جایخی بیرون می آورم و زعفران خوش رنگ را رویشان می پاشم به روزم فکر می کنم. به روزی که هنوز تاریک، پشت شیشه ها کمین کرده. به اینکه امروز قرار است باد بیاید و باد که بیاید یخ می زنیم اما هوای تازه به شهر برمی گردد. به برادرم فکر می کنم و حرفهایش. به خانه ی پدری که هر روز از جلویش رد می شوم اما یک هفته است که آنجا نرفته ام. به خوابهایی که وقت ندارم ببینم. به روزهایی که با م

برچسب: نویسنده: پرهام طباطبایی تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 13:03

صفحه بندی